تبليغاتX
پارسا بلاگ

پارسا بلاگ
 
قالب وبلاگ

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن ، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها ، آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 23:16 ] [ پارسا ]

اينكه دلتنگ توام اقرار می ‌خواهد مگر ؟

اينكه از من دلخوری انكار می خواهد مگر ؟

***

وقت دل كندن به فكر باز پيوستن مباش

دل بريدن وعده ديدار می خواهد مگر ؟

***

عقل اگر غيرت كند يک بار عاشق می ‌شويم

اشتباه ناگهان تكرار می ‌خواهد مگر ؟

***

من چرا رسوا شوم يک شهر مشتاق تواند

لشكر عشاق پرچم‌ دار می خواهد مگر ؟

***

با زبان بی زبانی بارها گفتی : برو !

من كه دارم می روم ! اصرار می ‌خواهد مگر ؟

***

روح سرگردان من هر جا بخواهد می ‌رود

خانه ی ديوانگان ديوار می‌خواهد مگر ؟

[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 0:52 ] [ پارسا ]

ترس با نااميدی ، و شرم با محروميت همراه است ، و فرصت ها چون ابرها می گذرند ، پس فرصت های نيک را غنيمت شماريد .

نهج البلاغه ، حكمت 21

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم

حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم

تشنه لب ، عمر به سر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم .....

[ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 20:6 ] [ پارسا ]

هميشه بـاید کسـی باشد که مــعنی سه نقطه ی انتهای

جمله‌هایت را بفهمد

هـميشه بـايد کسـی باشد

تا بُغض‌هايت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد

بـايد کسی باشد

که وقتي صدایت لرزید بفهمد

که اگر سکوت کردی ، بفهمد ...

کسی بـاشد

که اگر بهانه‌گيـر شدی بفهمد

کسی بـاشد

که اگر سردرد را بهـانه آوردی برای رفتـن و نبودن

بفهمد به توجّهش احتياج داری

بفهمد که درد داری

که زندگی درد دارد

بفهمد که دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است

بفهمد که دِلت برای قدم زدن زیر باران ...

برای بوسیدنش ...

برای يك آغوشِ گَرم تنگ شده است

هميشه بايد کسی باشد

هميشه ...

[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 19:29 ] [ پارسا ]

از این تکرار ساعتهـ ـا
از این بیهوده بودنهـ ـا
از این بی تاب ماندنهـ ـا
از این تردیدـهـ ـا
نیرنگهـ ـا
... شکهـ ـا
خیانتهـ ـا
از این رنگین کمان سرد آدمهـ ـا
و از این مرگ باورها و رویاهـ ـا
پریشانمـــ
دلـ ـم پروازمیخواهد ...

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 22:4 ] [ پارسا ]

پسرک از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟ پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی ! پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی ، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر ) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است .

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .

و سرانجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی ، هشیار باشی و بدانی چه می کنی ....

[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 13:29 ] [ پارسا ]

روزی ، در مجلس ختمی ، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت ، آهسته به من گفت : آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید ؟

گفتم : خیر قربان ! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام ، تا متقابلا ، در روز ختم من ، خویشان خویش ، به اصرار خانواده بیایند .
حرفم را نشنید ، چرا که می خواست حرفش را بزند . پس گفت : بله ... خدا رحمتش کند ! چه خوب آمد و چه خوب رفت . آزارش به یک مورچه هم نرسید . زخمی هم به هیچکس نزد . حرف تندی هم به هیچکس نگفت . اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد . هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت . دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند ... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت ...

گفتم : این ، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن .
با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید ، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود ، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام ، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند ... و این بیچاره ها که با دشمن ، دشمنی می کنند و با دوست دوستی ، دائما گرسنه اند و تشنه ، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند .

آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر ، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف ، به آدم بدکار هرزه ، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده ، چه جور جانوری است ؟ آدمی که در طول هفتاد سال ، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است ، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته ، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده ، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته ، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد ؟
آقا ی محترم ! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد . ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان ، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم ، و همپای آدم های عاشق ، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم .

ما آمده ایم که با حضورمان ، جهان را دگرگون کنیم ، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند : از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر ، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان ، و راه رفتنمان ، و نگاه کردنمان ، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود ...

ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان ، گرگ و چوپان و سگ گله ، هر سه ستایشمان کنند...

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود ، و شاید من هم ، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند !!

[ یکشنبه 6 فروردین1391 ] [ 21:22 ] [ پارسا ]

یه جا با یه سرگرمیه جالب آشنا شدم که هیچ سر از طرز عملکردش درنیاوردم چون اگه نگاشم نکنی باز درست حدس میزنه !!! خودتون امتحان کنین و نظر بدین .......

برای مشاهده کلیک کنید .....

[ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ 0:5 ] [ پارسا ]

لحظات از آن توست ؛ آبی ، سبز ، سرخ ، سیاه ، سفید

رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ

سال ۱۳۹۱ مبارک . . .

[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 14:15 ] [ پارسا ]

امروز تولدمه .................... باور کن ماه هاست زيباترين جملات را برای امروز کنار می گذارم ، امشب اما همه جملات فرار کرده اند ، همينطور بی ‌وزن و بی ‌هوا آمدم بگويم ..... تولدم مبارک !!!!

[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 12:58 ] [ پارسا ]

اگر دروغ رنگ داشت ؛
هر روز شاید ،
ده ها رنگین کمان ، در دهان ما نطفه می بست ،
... و بیرنگی ، کمیاب ترین چیزها بود .

اگر شکستن قلب و غرور ، صدا داشت ؛
عاشقان ، سکوت شب را ویران میکردند .

اگر به راستی ، خواستن ، توانستن بود ؛
محال نبود وصال !
و عاشقان که همیشه خواهانند ،
همیشه می توانستند تنها نباشند .

اگر گناه وزن داشت ؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ،
خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند ،
و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم .

اگر غرور نبود ؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ،
و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان ،
جستجو نمی کردیم .

اگر دیوار نبود ، نزدیک تر بودیم ؛
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم ،
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان ،
حبس نمی کردیم .

اگر خواب حقیقت داشت ؛
همیشه خواب بودیم .
هیچ رنجی ، بدون گنج نبود ؛
ولی گنج ها شاید ،
بدون رنج بودند .

اگر همه ثروت داشتند ؛
دل ها ، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند .
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید ؛
تا دیگران از سر جوانمردی ،
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند .
اما بی گمان ، صفا و سادگی می مرد ،
اگر همه ثروت داشتند .

اگر مرگ نبود ؛
همه کافر بودند ،
و زندگی ، بی ارزشترین کالا بود .
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید .

اگر عشق نبود ؛
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم ؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم ؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم ؟
آری ... بی گمان ، پیش از اینها مرده بودیم ...
اگر عشق نبود ؛

اگر کینه نبود ؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند .
اگر خداوند ؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد ،
من بی گمان ،
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا .

آنگاه نمیدانم ،
به راستی خداوند ، کدامیک را می پذیرفت ؟


گزیده ای از سخنان دکتر علی شریعتی

[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 13:34 ] [ پارسا ]

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود ، ازش پرسید :
چرا دوستم داری ؟ واسه چی عاشقمی ؟
دلیلشو نمیدونم … اما واقعا ‌دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی … پس چطور دوستم داری ؟
چطور میتونی بگی عاشقمی ؟
من جدا دلیلشو نمیدونم ، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی ؟ نه ! من میخوام دلیلتو بگی ...
باشه ... باشه !!! میگم … چون تو خوشگلی ،
صدات گرم و خواستنیه ،
همیشه بهم اهمیت میدی ،
دوست داشتنی هستی ،
با ملاحظه هستی ،
بخاطر لبخندت ،
دختر از جواب های اون خیلی راضی و قانع شد ...
متاسفانه ، چند روز بعد ، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون :
عزیزم ، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی ، میتونی ؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی
پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات ، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان ، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره ....
عشق دلیل میخواد ؟
نه ! معلومه که نه !!
پس من هنوز هم عاشقتم ....
عشق واقعی هیچوقت نمی میره .
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
“عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
“ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم
سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه ، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه .

[ دوشنبه 22 اسفند1390 ] [ 12:13 ] [ پارسا ]

هميشه‌ در زندگی چيزهايی‌ هست‌ كه‌ نمی توان‌ فراموش‌ كرد .

گاهی يک‌ نگاه‌ كه‌ در خلوت‌ روياها ايستاده‌ است‌ و هميشه‌ نگاه‌ می‌كند .

گاهی‌ يک‌ سلام‌ كه‌ در گوشه‌ ی روياها ايستاده‌ است‌ و هميشه‌ سلام‌ می‌كند .

و گاهی‌ شاهزاده‌ ی كوچولويی‌ كه‌ درخلوت‌ تنهايی‌ها بر تو ظاهر می شود ، در گوشه ای‌ آرام‌ بازی‌ كرده‌ و گاهی‌ می‌ايستد و از گوشه ی‌ چشم‌اش‌ تو را می‌نگرد ، و احساس‌ می‌كنی كه‌ چشم‌هايش‌ به‌ تو می‌گويند :

- می ‌آيی‌؟... می آيی كمی‌ با هم‌ بازی كنيم‌؟

می‌ آيی‌ بار ديگر روياهایمان‌ را بشماريم‌؟

بشماريم‌ و ببينيم‌ روياهای‌ من‌ بيشتراند يا روياهای تو؟

روياهای‌ من‌ قشنگ‌ تراند يا روياهای تو؟

و اصلا يک‌ چيزی‌!

می آيی‌ روياهایمان‌ را یکی‌ كنيم‌؟

[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 17:29 ] [ پارسا ]

سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به دنیا می آیند و به گل هایی که خوشبوتر از همه خاطره های زمین هستند ، از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست .

عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلب ها را می توان در آن شنید . عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است . عشق نفس های کودکی شادمان است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی نمی داند .

تو از عشق چه می دانی ؟

اولین بار عشق را کجا دیدی ؟

چه وقت با او حرف زدی ؟

چه کسی به تو گفت : عشق چه رنگی است ؟

عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال آشیان می گردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهایمان پنهان کرده ایم .

من از عشق وضو می سازم . من با عشق نماز می خوانم . من در عشق غرق می شوم . من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است می پوسم . من بی عشق می میرم .

با عشق می توان حرف زد . با عشق می توان راه رفت با عشق می توان همه دیوار ها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت .

سوگند به چشم های تو ...

سوگند به چشم های تو که همیشه بیدارند بزرگترین درس هستی جز این دو حرف نیست :

بی عشق نمی توان زیست ...

[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 13:15 ] [ پارسا ]

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت

غصه هم خواهد رفت آن چنانی كه فقط خاطره ای خواهند ماند .

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شدست

تو اگر لبخند زنی

آن هم به تو لبخند می زند

و اگر بغض كنی

وای از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد ...

[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 10:56 ] [ پارسا ]
 دل من تنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود
...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو
!
دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را دیـدی ...؟
[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 10:49 ] [ پارسا ]
پاکت ۲۰ عددی سفید خاطراتم را بر میدارم
یک نخ از خاطراه هایم را بیرون میکشم
میگذارم گوشه ی لبم
آتشش میزنم
دارم تمام خاطره هایم را دود میکنم
این خاطرات چقدر عمیق می سوزاند مرا ...
[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 10:46 ] [ پارسا ]

تو زود رفتی یا من دیر رسیدم !
مبادا کوه ها زودتر از ما به هم برسند !
مداد رنگی هایم را بر می دارم
نبودن هایت را سیاه می کنم ....
بودن هایت را سفید


...... نقاشی ام سیاه و سفید نمی شود ....
سیاهی بیداد می کند


راستی !!

فاصله ها را چه رنگی کنم ؟؟؟

[ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 15:34 ] [ پارسا ]
آدم های ساده را دوست دارم!
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!
همان ها که برای ... همه لبخند دارند!
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است!!
آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “ آدم ” می دهند ...

[ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 15:29 ] [ پارسا ]

یاز قلم یاز بو کونول پاسلی دمیرتک چورودی

توزلی طوفانه دوشوب عشقیمی طوفان بورودی

بیر سینیخ کشتی کیمین هی آخارام ساغ سولوما

ناخدا عشقیم اولوب هر یره سویدی سورودی

[ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 15:17 ] [ پارسا ]

امروز که فهمیدم بچه های دانشگاه دارن میرن زیارت خونه ی خدا ، آرزو کردم کاش منم بین اونا بودم آخه منم اسم نوشته بودم ولی قسمت نبود و تو قرعه کشی قبول نشدم ........اونجا یه عالم دیگس آدم تا نرفته باشه حسشو نمی فهمه . من از وقتی که از اونجا برگشتم آرزومه یه بار دیگه بتونم تو جوونیم برم البته تنها ..... یادش بخیر اولین باری که خونه ی خدارو دیدم ناخودآگاه اشکام جاری شد ............

[ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 22:44 ] [ پارسا ]

امسال برا من سال آزمون و خطا بود ..... هر چیزیو که حس کردم مجازم یه سرک امتحان کردم .... با وجود این که می دونستم بعضی کارام اشتبان اما انجامشون دادم چون می خواستم یه تحقیق اجتماعی انجام بدم .... نتایج ارزشمندی رو هم از این بررسیام گرفتم و البته تجربه های بزرگی رو ...... اما آخرشو گند زدم .....

از این به بعد راه زندگیمو عوض میکنم .... نمیگم کاملا متفاوت از گذشته اما میخوام بعد از این یه جوره متفاوت باشم  ... بعضی کارایی هم کردم که فهمیدم خیلی وقت پیش باید میکردمو نکردم .... به هر حال زندگی همینه ..... جریان داره و با این اشتباها و تلخیاش و بالا پاییناشه که شیرینه .... یه نفرم این وسط بود که خیلی خیلی بهم کمک کرد تا بتونم خودم باشم ، میدونم از دستم ناراحته ، میدونم رنجوندمش ، میدونم ممکنه هیچ وقت اینجارو نخونه ...... اما ممنونشم ...

[ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 22:42 ] [ پارسا ]

یعنی روزی  سه بار برم و بیام و نبینمت

یعنی روزی سه بار دلم تنگ بشه و هی بگم فردا میاد
ولی نمیاد … بازم جات خیلی خالیه
یه روزی تو آه و ناله میکردی که من نبودم
امروز من آه و ناله میکنم که تو نیستی
چه تفاهمی .. حتی تو دلتنگی هم  با هم متفاهمیم
اونوقت میگن کدوم تفاهم؟
دلتنگی یعنی اینکه ستاره بشماری .. روز بشماری .. سال بشماری
ماه بشماری … دو روز دیگه سالمون نو میشه .. ولی دلتنگیمون خیلی کهنه شده
چرا دلتنگیمون نو نمیشه .. شکلش عوض نمیشه …
دوری خوبه یا دوستی ؟ دوری خوبه یا دلتنگی ؟ یعنی دورتر باشیم عاشقتریم
یعنی نزدیک باشیم بهم عادت میکنیم … دلتنگیمون تموم میشه
اونوقت یه روزی دلمون واسه همین دلتنگی هم تنگ میشه
وقتی منتظری انتظار خیلی سخته ولی شیرینه !! وقتی منتظری دلت پراز امیده
الان چه حس خوبی داری با بودن من ؟ من چه حس خوبی دارم با نبودن تو
دیونه  نیستم جون تو … دلم تنگه .. واسه تو .. واسه تو .. واسه خودم … که از بس
تو دلتنگیت موندم
دیگه خودم رو هم یام رفته که هستم
اومدم بگم .. دلم تنگه .. ولی این دلتنگی تورو واسم عزیزتر میکنه
اومدم بگم ... واسه همه لحظاتی که باعث دلتنگیم شدی دوستت دارم
پس تو هم واسه تمام لحظاتی که باعث دلگرمیت شدم دوستم بدار
بذار شکل دلتنگیم نو بشه … بذار شکل عشقم نو بشه
بذار شکل مهربونیم پراز امید بشه … امید بودن تو … دوست داشتن تو
این حس دلتنگی رو ازم بگیری هیچی واسم نمیمونه یادگاری تو
میبینی ... یعنی آدم بدی هستی ؟
واسه کسی که اینقدر دوست داری یادگاری چی میبری ؟ دلتنگی ؟؟؟
ولی نه تو ادم خوبی هستی !! واسه کسی که دوست داره یادگاری چیزی میبری که
اون دوست بداره
حالا این یادگاری میتونه دلتنگی باشه
ولی من واسه تو یادگاری یه چیز دیگه گذاشتم کنار
خدا کنه خوشت بیاد
من مهربونیم رو گذاشتم برات … تا هروقت اومدی و بازبهانه آوردی بگم باشه
قبول !! حرفی نیست
میدونی که چقدر زود جوش میارم و قاطی میکنم … میدونی که چقدر زود بغض میکنم
میدونی که چقدر زود اشکم در میاد .. ولی مهم نیست
فقط تو بگی سلام دیگه تمومه … من دوباره میخندم با همین مهربونیم
و با دلی که از دلتنگی میترکه ولی بازم چیزی نمیگه
زندگی یعنی بودن با همه دلتنگی … با عشق .. با امید
پس زندگی من باش .. با همه دلتنگی … که بدون عشق زندگی سخته

حتی اگه هیچوقت دلتنگ نباشی ....

                            

[ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ 15:26 ] [ پارسا ]

روزها یکی پس از دیگری در گذرند ..... اما چند روزی است که حتی دست هم به دفتر خاطراتم نزده ام . چون روزهایم آنقدر سخت و دردناک می گذرند که نمیخواهم هیچگاه این روزها را به یاد بیاورم .... بالاخره رفت .... اما هیچگاه باور نکرد آنقدر دوستش داشتم که هیچکس تا به حال به اندازه ی او در قلبم جا باز نکرده بود ..... چند روزی است که او را ندیده ام اما دلتنگی ام را به روی خودم نمی آورم ، به روی خودم نمی آورم چون آخرین کارش آنقدر ناراحتم کرد که دیگر دلتنگی و افسردگی را به نگاهی سرد ترجیح می دهم ......  اما این برایم پایان زندگی نبود چون دیگر امیدی برای زندگی پیدا کرده ام که دیگران نمی توانند پرپر اش کنند ......

ای غریبه همیشه در یاد من می مانی با اینکه نگاهت به من بسیار متفاوت از نگاه من به تو بود .... خوبی هایت را هیچگاه فراموش نخواهم کرد چون هر روز و شب تک تک خاطراتمان در ذهنم ورق می خورند ..... اما نمیدانم چرا با وجود بی مهری ات باز هم انتظار پیام محبتی از سویت را دارم !!!!! کاش درکم میکردی ، همانگونه که با شادی ات خندیدم و با غمت گریستم ...... کاش شانه ای داشتم که دلتنگی هایم را رویش خالی کنم !! کاش ....... 

[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 14:51 ] [ پارسا ]

چرا ..... خدایا مگه مهربون نبودی ..... به کدامین گناه دلم را اینگونه شکستی ؟! برای این کار راه های آسان تری هم بود .... چرا اینگونه ..... چرا .....؟ دیگر نمیتوانم بنویسم . دیگر تحمل دنیایت را ندارم ..... دیگر تحمل این همه غم را ندارم .... چرا بلایی به سرم آوردی که مرگ بخواهم ...؟ میدانم ناشکریست اما دیگر نمی توانم !! میدانم زندگی ام آرزوی خیلی هاست اما تحملم دیگر تمام شده است .... دیگر به چه امیدی بنگرم چشمانش را .... دیگر به چه امیدی تخته سیاهم او باشد .... دیگر به چه امیدی زندگی کنم وقتی امروز چشمم صحنه ای را دید که بدترین دیده اش بود .... لبخندشان همچو خاری در چشمم فرو رفت و ته دلم را خالی کرد و لبخندم که تلخی اش را هیچگاه فراموش نخواهم کرد .... خدایا .... من قدرت این را ندارم که خودم را برهانم .... دنیا را از من بگیر . اما نه ، مرا از این دنیا بگیر چون ثمری ندارم ، جز اشک و آه ..... آسمانت هم دارد به حالم می گرید .... تو که میدانستی دلم چگونه است ... تو که میدانستی از شیشه هم شکننده ترم !!! چرا .... آخر چرا .....؟ می خواهم فریاد بزنم .... می خواهم همه بدانند بریده ام .... می خواهم خودم را ......... دیگر خسته شده ام از این همه تنهایی ..... لرزش دستانم ، اشک چشمانم و همه ی وجودم آماده ی پروازند ..... هیچگاه آن دو لحظه را فراموش نخواهم کرد !!!!!

[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 18:58 ] [ پارسا ]

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

[ پنجشنبه 27 بهمن1390 ] [ 21:36 ] [ پارسا ]

تنهایم گذاشت بی اینکه لحظه ای نگاهم در نگاهش گره خورده باشد ...... امروز برای اولین و آخرین بار به دیدارش رفتم اما نتوانستم نگاهم را از زمین بکنم . چون دیوار دلم کوتاه است ، چون برای شکستنش نیازی به سنگ نیست و یک تلنگر کوچک کافیست ....... نگاهم را از او دزدیدم چون چشمانم خیلی زود به نادیدنی ها عادت میکنند ، چون دنیایم بود ، چون نگاهش ویرانم میکرد . چون ............ صدایش نکردم ، چون میدانستم شاید دیگر فردایی برایم نباشد ......

رفت اما خاطراتش تا ابد برایم جاودانه اند . رفت ، اما عشقم را ، روحم را و حتی هویتم را هم با خودش برد !!! رفت و دلی نگران از آینده اش را برایم به یادگار گذاشت ..... دیگر میدانم که این بار را برای همیشه رفت ، اما کاش فقط می رفت ، این بار با رفتنش راه جدیدی را آغاز کرد . راهی نو ، راهی بدون دلخستی و در واقع راهی بدون من !!!!! او رفت و مرا در کوچه پس کوچه های تنهایی ام ویران گذاشت .......

[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 1:52 ] [ پارسا ]

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند . آنها همه چیز را به طورمساوی بین خود تقسیم کرده بودند . در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد .
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز ...

پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند . در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد .
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید . پس از او خواست تا در جعبه را باز کند . وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود .
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم .
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟ پس اینها ازکجا آمده ؟
پیرزن در پاسخ گفت : آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام .

[ پنجشنبه 20 بهمن1390 ] [ 22:13 ] [ پارسا ]

به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ...


یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند .

فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : کمکم کن جانم را نجات بده . کجا می توانم پنهان شوم؟!

پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد ...

پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او کجاست ؟ ما دیدیم که او آمد تو!!!

قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می کنند . آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی یابند سپس راه خود را می گیرند و می روند .

فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند .

پوست فروش رو به فرمانده کرده و محجوب از او می پرسد : ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می کنم اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد آخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید ؟

فرمانده قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین می غرد : تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی ؟ سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید . من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد !!!

محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند پوست فروش نمی تواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد می شنود و برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس می کند ...

سپس صدای فرمانده را می شنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی میگوید :

آماده ............. هدف ......

در این لحظه پوست فروش با علم به این که تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد ؛ احساسی غیر قابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می گیرد و قطرات اشک از گونه هایش فرو می غلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند ...

سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر می دارند . پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود فرمانده فرانسوی را می بیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می نگرد...

آنگاه به سخن آمده و به نرمی می گوید : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟!

[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 13:25 ] [ پارسا ]

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند .
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند .

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت .
دامادش فوراً ...

شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد .

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود : «متشکرم ! از طرف مادر زنت»


زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد .

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود : «متشکرم ! از طرف مادر زنت»


نوبت به داماد آخری رسید .
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم ؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد .

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود : «متشکرم ! ازطرف پدر زنت»

[ پنجشنبه 13 بهمن1390 ] [ 1:17 ] [ پارسا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ