|
پارسا بلاگ | ||
|
تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا [ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 23:16 ] [ پارسا ]
اينكه دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر ؟ اينكه از من دلخوری انكار می خواهد مگر ؟ *** وقت دل كندن به فكر باز پيوستن مباش دل بريدن وعده ديدار می خواهد مگر ؟ *** عقل اگر غيرت كند يک بار عاشق می شويم اشتباه ناگهان تكرار می خواهد مگر ؟ *** من چرا رسوا شوم يک شهر مشتاق تواند لشكر عشاق پرچم دار می خواهد مگر ؟ *** با زبان بی زبانی بارها گفتی : برو ! من كه دارم می روم ! اصرار می خواهد مگر ؟ *** روح سرگردان من هر جا بخواهد می رود خانه ی ديوانگان ديوار میخواهد مگر ؟ [ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 0:52 ] [ پارسا ]
ترس با نااميدی ، و شرم با محروميت همراه است ، و فرصت ها چون ابرها می گذرند ، پس فرصت های نيک را غنيمت شماريد . نهج البلاغه ، حكمت 21
زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم [ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 20:6 ] [ پارسا ]
هميشه بـاید کسـی باشد که مــعنی سه نقطه ی انتهای جملههایت را بفهمد بفهمد که درد داری بفهمد که دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است بفهمد که دِلت برای قدم زدن زیر باران ... برای بوسیدنش ... هميشه بايد کسی باشد هميشه ... [ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 19:29 ] [ پارسا ]
از این تکرار ساعتهـ ـا [ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 22:4 ] [ پارسا ]
پسرک از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟ پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی ! پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی ، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی : صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد . صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر ) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی . صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است . صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است . و سرانجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی ، هشیار باشی و بدانی چه می کنی .... [ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 13:29 ] [ پارسا ]
روزی ، در مجلس ختمی ، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت ، آهسته به من گفت : آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید ؟ گفتم : این ، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن . [ یکشنبه 6 فروردین1391 ] [ 21:22 ] [ پارسا ]
یه جا با یه سرگرمیه جالب آشنا شدم که هیچ سر از طرز عملکردش درنیاوردم چون اگه نگاشم نکنی باز درست حدس میزنه !!! خودتون امتحان کنین و نظر بدین ....... [ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ 0:5 ] [ پارسا ]
لحظات از آن توست ؛ آبی ، سبز ، سرخ ، سیاه ، سفید رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن روزهایت رنگارنگ سال ۱۳۹۱ مبارک . . . [ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 14:15 ] [ پارسا ]
امروز تولدمه .................... باور کن ماه هاست زيباترين جملات را برای امروز کنار می گذارم ، امشب اما همه جملات فرار کرده اند ، همينطور بی وزن و بی هوا آمدم بگويم ..... تولدم مبارک !!!!
[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 12:58 ] [ پارسا ]
اگر دروغ رنگ داشت ؛ [ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 13:34 ] [ پارسا ]
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود ، ازش پرسید : [ دوشنبه 22 اسفند1390 ] [ 12:13 ] [ پارسا ]
هميشه در زندگی چيزهايی هست كه نمی توان فراموش كرد .
گاهی يک نگاه كه در خلوت روياها ايستاده است و هميشه نگاه میكند .
گاهی يک سلام كه در گوشه ی روياها ايستاده است و هميشه سلام میكند .
و گاهی شاهزاده ی كوچولويی كه درخلوت تنهايیها بر تو ظاهر می شود ، در گوشه ای آرام بازی كرده و گاهی میايستد و از گوشه ی چشماش تو را مینگرد ، و احساس میكنی كه چشمهايش به تو میگويند :
- می آيی؟... می آيی كمی با هم بازی كنيم؟
می آيی بار ديگر روياهایمان را بشماريم؟
بشماريم و ببينيم روياهای من بيشتراند يا روياهای تو؟
روياهای من قشنگ تراند يا روياهای تو؟
و اصلا يک چيزی!
می آيی روياهایمان را یکی كنيم؟
[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 17:29 ] [ پارسا ]
سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به دنیا می آیند و به گل هایی که خوشبوتر از همه خاطره های زمین هستند ، از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست . عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلب ها را می توان در آن شنید . عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است . عشق نفس های کودکی شادمان است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی نمی داند . تو از عشق چه می دانی ؟ اولین بار عشق را کجا دیدی ؟ چه وقت با او حرف زدی ؟ چه کسی به تو گفت : عشق چه رنگی است ؟ عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال آشیان می گردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهایمان پنهان کرده ایم . من از عشق وضو می سازم . من با عشق نماز می خوانم . من در عشق غرق می شوم . من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است می پوسم . من بی عشق می میرم . با عشق می توان حرف زد . با عشق می توان راه رفت با عشق می توان همه دیوار ها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت . سوگند به چشم های تو ... سوگند به چشم های تو که همیشه بیدارند بزرگترین درس هستی جز این دو حرف نیست : بی عشق نمی توان زیست ... [ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 13:15 ] [ پارسا ]
به حباب نگران لب یک رود قسم و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت غصه هم خواهد رفت آن چنانی كه فقط خاطره ای خواهند ماند .لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شدست تو اگر لبخند زنی آن هم به تو لبخند می زند و اگر بغض كنی وای از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد ... [ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 10:56 ] [ پارسا ]
دل من تنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟ [ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 10:49 ] [ پارسا ]
پاکت ۲۰ عددی سفید خاطراتم را بر میدارم یک نخ از خاطراه هایم را بیرون میکشم میگذارم گوشه ی لبم آتشش میزنم دارم تمام خاطره هایم را دود میکنم این خاطرات چقدر عمیق می سوزاند مرا ... [ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 10:46 ] [ پارسا ]
[ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 15:34 ] [ پارسا ]
[ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 15:29 ] [ پارسا ]
یاز قلم یاز بو کونول پاسلی دمیرتک چورودی توزلی طوفانه دوشوب عشقیمی طوفان بورودی بیر سینیخ کشتی کیمین هی آخارام ساغ سولوما
ناخدا عشقیم اولوب هر یره سویدی سورودی
[ سه شنبه 16 اسفند1390 ] [ 15:17 ] [ پارسا ]
امروز که فهمیدم بچه های دانشگاه دارن میرن زیارت خونه ی خدا ، آرزو کردم کاش منم بین اونا بودم آخه منم اسم نوشته بودم ولی قسمت نبود و تو قرعه کشی قبول نشدم ........
[ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 22:44 ] [ پارسا ]
امسال برا من سال آزمون و خطا بود ..... هر چیزیو که حس کردم مجازم یه سرک امتحان کردم .... با وجود این که می دونستم بعضی کارام اشتبان اما انجامشون دادم چون می خواستم یه تحقیق اجتماعی انجام بدم .... نتایج ارزشمندی رو هم از این بررسیام گرفتم و البته تجربه های بزرگی رو ...... اما آخرشو گند زدم ..... از این به بعد راه زندگیمو عوض میکنم .... نمیگم کاملا متفاوت از گذشته اما میخوام بعد از این یه جوره متفاوت باشم ... بعضی کارایی هم کردم که فهمیدم خیلی وقت پیش باید میکردمو نکردم .... به هر حال زندگی همینه ..... جریان داره و با این اشتباها و تلخیاش و بالا پاییناشه که شیرینه .... یه نفرم این وسط بود که خیلی خیلی بهم کمک کرد تا بتونم خودم باشم ، میدونم از دستم ناراحته ، میدونم رنجوندمش ، میدونم ممکنه هیچ وقت اینجارو نخونه ...... اما ممنونشم ... [ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 22:42 ] [ پارسا ]
یعنی روزی سه بار برم و بیام و نبینمت یعنی روزی سه بار دلم تنگ بشه و هی بگم فردا میاد حتی اگه هیچوقت دلتنگ نباشی .... [ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ 15:26 ] [ پارسا ]
روزها یکی پس از دیگری در گذرند ..... اما چند روزی است که حتی دست هم به دفتر خاطراتم نزده ام . چون روزهایم آنقدر سخت و دردناک می گذرند که نمیخواهم هیچگاه این روزها را به یاد بیاورم .... بالاخره رفت .... اما هیچگاه باور نکرد آنقدر دوستش داشتم که هیچکس تا به حال به اندازه ی او در قلبم جا باز نکرده بود ..... چند روزی است که او را ندیده ام اما دلتنگی ام را به روی خودم نمی آورم ، به روی خودم نمی آورم چون آخرین کارش آنقدر ناراحتم کرد که دیگر دلتنگی و افسردگی را به نگاهی سرد ترجیح می دهم ...... اما این برایم پایان زندگی نبود چون دیگر امیدی برای زندگی پیدا کرده ام که دیگران نمی توانند پرپر اش کنند ......
ای غریبه همیشه در یاد من می مانی با اینکه نگاهت به من بسیار متفاوت از نگاه من به تو بود .... خوبی هایت را هیچگاه فراموش نخواهم کرد چون هر روز و شب تک تک خاطراتمان در ذهنم ورق می خورند ..... اما نمیدانم چرا با وجود بی مهری ات باز هم انتظار پیام محبتی از سویت را دارم !!!!! کاش درکم میکردی ، همانگونه که با شادی ات خندیدم و با غمت گریستم ...... کاش شانه ای داشتم که دلتنگی هایم را رویش خالی کنم !! کاش .......
[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 14:51 ] [ پارسا ]
چرا ..... خدایا مگه مهربون نبودی ..... به کدامین گناه دلم را اینگونه شکستی ؟! برای این کار راه های آسان تری هم بود .... چرا اینگونه ..... چرا .....؟ دیگر نمیتوانم بنویسم . دیگر تحمل دنیایت را ندارم ..... دیگر تحمل این همه غم را ندارم .... چرا بلایی به سرم آوردی که مرگ بخواهم ...؟ میدانم ناشکریست اما دیگر نمی توانم !! میدانم زندگی ام آرزوی خیلی هاست اما تحملم دیگر تمام شده است .... دیگر به چه امیدی بنگرم چشمانش را .... دیگر به چه امیدی تخته سیاهم او باشد .... دیگر به چه امیدی زندگی کنم وقتی امروز چشمم صحنه ای را دید که بدترین دیده اش بود .... لبخندشان همچو خاری در چشمم فرو رفت و ته دلم را خالی کرد و لبخندم که تلخی اش را هیچگاه فراموش نخواهم کرد .... خدایا .... من قدرت این را ندارم که خودم را برهانم .... دنیا را از من بگیر . اما نه ، مرا از این دنیا بگیر چون ثمری ندارم ، جز اشک و آه ..... آسمانت هم دارد به حالم می گرید .... تو که میدانستی دلم چگونه است ... تو که میدانستی از شیشه هم شکننده ترم !!! چرا .... آخر چرا .....؟ می خواهم فریاد بزنم .... می خواهم همه بدانند بریده ام .... می خواهم خودم را ......... دیگر خسته شده ام از این همه تنهایی ..... لرزش دستانم ، اشک چشمانم و همه ی وجودم آماده ی پروازند ..... هیچگاه آن دو لحظه را فراموش نخواهم کرد !!!!! [ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 18:58 ] [ پارسا ]
[ پنجشنبه 27 بهمن1390 ] [ 21:36 ] [ پارسا ]
تنهایم گذاشت بی اینکه لحظه ای نگاهم در نگاهش گره خورده باشد ...... امروز برای اولین و آخرین بار به دیدارش رفتم اما نتوانستم نگاهم را از زمین بکنم . چون دیوار دلم کوتاه است ، چون برای شکستنش نیازی به سنگ نیست و یک تلنگر کوچک کافیست ....... نگاهم را از او دزدیدم چون چشمانم خیلی زود به نادیدنی ها عادت میکنند ، چون دنیایم بود ، چون نگاهش ویرانم میکرد . چون ............ صدایش نکردم ، چون میدانستم شاید دیگر فردایی برایم نباشد ......
رفت اما خاطراتش تا ابد برایم جاودانه اند . رفت ، اما عشقم را ، روحم را و حتی هویتم را هم با خودش برد !!! رفت و دلی نگران از آینده اش را برایم به یادگار گذاشت ..... دیگر میدانم که این بار را برای همیشه رفت ، اما کاش فقط می رفت ، این بار با رفتنش راه جدیدی را آغاز کرد . راهی نو ، راهی بدون دلخستی و در واقع راهی بدون من !!!!! او رفت و مرا در کوچه پس کوچه های تنهایی ام ویران گذاشت ....... [ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 1:52 ] [ پارسا ]
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند . آنها همه چیز را به طورمساوی بین خود تقسیم کرده بودند . در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد . پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند . در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد . [ پنجشنبه 20 بهمن1390 ] [ 22:13 ] [ پارسا ]
به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ...
پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او کجاست ؟ ما دیدیم که او آمد تو!!! [ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ 13:25 ] [ پارسا ]
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند . شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد . [ پنجشنبه 13 بهمن1390 ] [ 1:17 ] [ پارسا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||